عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق در ابهامند . . . (سهراب سپهری (
سهراب جان : عشق هرگز صدای فاصله ها نبوده اما فاصله ها همیشه غرق در ابهام بوده اند ،صدای فاصله ها صدای ریزش اشکهایی است که بر گونه می غلتند ،
صدای هق هقی است شبانه و یا انتظاری احمقانه و گهگاه غزلهایی عاشقانه و پس از چندی سکوت ، سکوت بغضی که در سینه فریاد شده که شاید این سکوت
آخرین فریاد عاشق باشد که اگر توانی برای فریاد بر آوردن مانده باشد، گاه فریاد ها در گلو خفه می شوند و گاه در سینه بغض و گاهی هرگز بر نمی آیند اما می توان
آنها را از درون شنید ! و باز هم انتظار درست مانند حرکت در مسیر دایره و بازگشت به همان نقطهء اول و گله از واژه ها زمانیکه از بیان احساسات عاجزند
درست هنگامی که تفاوتها را درک نمی کنی ، تفاوت میان مرگ و زندگی ، درد و لذّت و یا عشق و نفرت ، سکوت همیشه یک زندان بوده و جنون یک درمان و
مرگ که خود آغاز است ، آغاز یک پایان ، باز رویایی کودکانه به نام عشق و افسانه ای دست نیافتنی به نام معشوق آن هم از نوع با وفایش . . .
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 12:48
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشاندارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهايمرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزردهعشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگزبه روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموشنخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 12:14