قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .
* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد. معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .
* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .
* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .
خسته شدم بخدا
بچه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههها کجاین من با یک دنیا غم برگشتم؟
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه دهم اسفند 1387 در ساعت: 19:17
باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام سخت دلتنگم ، سخت بي قرار و بي تابم كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟ كجاست لبخند هاي عاشقانه ات؟ تا باز هم ديوانه شوم
براي گريستن شانه هايت را كم دارم شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود براي عاشقي نگاه هاي زيبايت را كم دارم نگاه هايی كه تنها دليل زندگي و عشقم بود صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه نهم مهر 1387 در ساعت: 14:12
چند وقته ...يادم نيست ..روزها و هفته ها و شايدم ماههاست....خيلي وقت است که حس نکرده ام آن دلهره و اضطراب قرارهاي پنهاني ...آن لحظه هاي پر تب و تاب ..تپشهاي قلب و يخ کردن دستهايم و داغي گونه ها و التهاب شنيدن صدايي که براي شنيدنش لحظه شماري ميکردم...حرف زدنهاي او و خاموش ماندن من براي شنيدن صدايش...براي باور اينکه با من و کنار من است..براي باور اينکه خواب نيستم و بيداريست...بودن و نبودن من براي او فرقي نميکرد ..او تشنه ي آن لحظه ها بود چه با من و چه با هر کس ديگر...چه فرقي ميکند من باشم يا ديگري ..از اولم فرقي نميکرد من ابلهانه باور کردم که اينگونه نيست!نميدانم چرا باز دلم اینچنین گرفته...؟ نمیدانم چرا؟
دور تا دور قلبم را حصاري کشيده ام به بلنداي آسمان ..نمي خواهم هيچکس هيچوقت به قلبم هجوم بياورد قلب کوچکم از همه فراري است ترسيده رنجيده....از همه چيز و همه کس گريزان است يکبار نترسيد و عاشق شد شکست و همين براي يک عمر ترسيدن کافيست قلب من خسته است خوابيده ميخواهم خواب بماند و هرگز بيدار نشود ...قلب کوچکم بخواب اينجا قلبها از سنگ است ...ميان اين سنگدلان خواب مي ارزد به بيداري ...بخواب ..آرام بخواب! قلب کوچکم.
اره این حرفهایی بود که خیلی وقته میخواستم بگم ونشد ولی امروز صبرم بریده اقا خسته شدم
میخوام گریه کنم ولی نمیتونم ای کاش بارون میومد .
امروز فهمیدم خیلی بچه ام بچه نبیاید عاشق بشه چون طاقت نداره چون میمیره .
بخصوص اگه یکی بهش بگه میخوا مفراموشت کنم .اون که اصلا براش مهم نیست بعد رفتنش
چی به سر من میاد ولی میدونم خدا میخواد حتما یک حکمتی توش هست .
(لیلا دلشکسته از عشق)
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 12:29
شده حس کنی یه تیکه از وجودت گم شده و دیگه پیدا نمی شه؟! شده فک کنی که دیگه هیچ موقع آدم سابق نمی شی ؟! شده از وجود خودت از کارات از رفتارت تعجب کنی،که اصلا این خود تویی که اینطوری شدی یا یکی دیگس...... شده از حس انزجار بسوزی و در کمال ناباوری احساست به یه درد مزمن تبدیل بشه ؟!
آره بابا، سخت نگیر. همه همینطوری میشن. یه مدت فکرتو مشغول نگه دار ،سرتو گرم کن نذار فکرای منفی آزارت بده زمان همه چیزو حل میکنه .فراموش میکنی..................
اگه اینطوری نشد چی؟! اگه با گذشت زمان زخمت دردناک تر شد و کم کم چرکی شد چی؟!اگه از درد به خودت پیچیدیو نا خوداگاه صورتت از حسرت خیس شد چی؟!
زمان مرهم نیست هیچ وقت نبوده..........
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: جمعه بیست و دوم شهریور 1387 در ساعت: 18:54
من حیرت کردم .از دور سایه های غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق .
با خود گفتم هرگز دوستتنخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه کهبود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود . جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی " هستم " نگریستم . اما چیزی نبود . گفتم " نیستی " باز گفتی " هستم " برخود لرزیدم و در دل گفتم نه . نیستی .این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تودر دلم ریخت . من داغ شدم . گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم . گفتم : " هستی ! تو هستی ! این من هستم که نیستم "
گفتی : " غلطی " .
و این هنوزپیش از قصه ی دست های تو بود . وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهایهجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس ، قفسه ی سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند.
و این وقتی بود که هنوزدست هات انگشتانم را نبوییده بودند . یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشودهبود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان باانگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی . انگشتانت بر شانه یانگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه ای عاشقانه می سرودی ،مناما همه ترس شده بودم . چیزی درون ام فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شرارههای عشق را می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم . گفتی : " حال چگونه است ؟ " گفتم : " تو همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز،من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی . " .
گفتی : " تو هم چنان غلطی "
و اینهنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود . فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود باماه انباز شود .
من به خاک افتادم . ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخندپاشیدی .
گفتی : " برخیز! "
گفتم :" نتوانم" .
بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و منتاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هایم رااز گونه هایم ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم .
گفتم : " این چیست ؟ "
گفتی : " اندوه ! اندوه ! "
بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرمنهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق منسوخت .
گفتی : " حال چگونه است ؟ "
دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود . هر چه بود تو بودی ...
بعد تو لبخند زدی و گفتی : " چنین کنند باعاشقان
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 12:6
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود... و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387 در ساعت: 12:32
هر صبح با طلوع خورشید با عبور از کوچه پس کوچه های غربت برامید رسیدن به تو گام بر می دارم تنها بخاطر شنیدن صدایت... اما تو حتی مرا از نگاهت محروم می سازی ای همه امید م نگاهم کن خود تو مرا اسیر خود سا خته ای پس با نگاهی رهایم کن
در خلوت از او پرسیدم چقدر دوستم داری ...
گفت به اندازه ستاره های آسمان هنگامیکه به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای در آسمان نبود...
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 13:35
عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق در ابهامند . . . (سهراب سپهری (
سهراب جان : عشق هرگز صدای فاصله ها نبوده اما فاصله ها همیشه غرق در ابهام بوده اند ،صدای فاصله ها صدای ریزش اشکهایی است که بر گونه می غلتند ،
صدای هق هقی است شبانه و یا انتظاری احمقانه و گهگاه غزلهایی عاشقانه و پس از چندی سکوت ، سکوت بغضی که در سینه فریاد شده که شاید این سکوت
آخرین فریاد عاشق باشد که اگر توانی برای فریاد بر آوردن مانده باشد، گاه فریاد ها در گلو خفه می شوند و گاه در سینه بغض و گاهی هرگز بر نمی آیند اما می توان
آنها را از درون شنید ! و باز هم انتظار درست مانند حرکت در مسیر دایره و بازگشت به همان نقطهء اول و گله از واژه ها زمانیکه از بیان احساسات عاجزند
درست هنگامی که تفاوتها را درک نمی کنی ، تفاوت میان مرگ و زندگی ، درد و لذّت و یا عشق و نفرت ، سکوت همیشه یک زندان بوده و جنون یک درمان و
مرگ که خود آغاز است ، آغاز یک پایان ، باز رویایی کودکانه به نام عشق و افسانه ای دست نیافتنی به نام معشوق آن هم از نوع با وفایش . . .
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 12:48
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشاندارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهايمرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزردهعشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگزبه روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموشنخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 12:14