تبليغاتX
فاصله ها


فاصله ها





درد و دل

سلام من این وبلاگ برای عشقم ساختم دوست دارم همراهیم کنید برای بهتر شدنش امید وارم یک بار هم که شده به سایتی که برای او ساختم بیاد برام دعا کنید.

leila_shamsipour

az damgan


آثار بجا يك عاشق
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387


نويسنده
لیلا..... خواننده: مجید


دوستان
عشق امام حسینه (دومین سایتم)
******* فرشته تابان *******
***** عشق ناب*******
*****کلبه ی کوچک******
*****پدر مهربون همه ی عالم*****
***** یک عاشق ******
***** خیلی نامردی******
***** اوای دل *****
*****داوطلابانه*****
*****مردی از لارستان******
*****عشق اخر*****
*****دوستش دارم به شما هم ثابت میکنم*****
***** کلبه ی علی *****
***** صفای اشک وفای غم *****
داستان کوتاه عاشقانه پند آموز
زیبا ترین قالب های عاشقانه و جدید
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
منبع کد موزیک برای وبلاگ
هزار کد موزیک برای وبلاگ
بزرگرتين سايت اس ام اس فارسی
منبع کدهای جاوا اسکریپت
:: تمام پیوندها ::


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:

بهاربیست

FreeCod Fall Hafez





لوگوي دوستان


كد جاوا :
<-BlogTitle->





درد و دل

سلام من این وبلاگ برای عشقم ساختم دوست دارم همراهیم کنید برای بهتر شدنش امید وارم یک بار هم که شده به سایتی که برای او ساختم بیاد برام دعا کنید.

leila_shamsipour

az damgan

آثار بجا مانده از يك عاشق :

<-ArchiveTitle->

نويسنده :

<-AuthorName->

دوستان
<-LinkTitle->
زیبا ترین قالب های عاشقانه و جدید
بزرگترین لینک باکس ایران
بزرگرتين سايت سرگرمي ايراني
:: تمام پیوندها ::

دوستان عاشق
زیبا ترین قالب های عاشقانه و جدید
بزرگترین لینک باکس ایران
بزرگرتين سايت سرگرمي ايراني

موضوعات :

<-CategoryName->


آمار وبلاگ :
كاربران آنلاين:
تعداد بازديدها:
RSS
طراح قالب:

www.TakTemp.Com

لوگوي دوستان

كد جاوا :

<-BlogCustomHtml->
من برگشتم
 قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد. معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .

* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .

* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

خسته شدم بخدا

بچه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههها   کجاین من با یک دنیا غم برگشتم؟

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه دهم اسفند 1387 در ساعت: 19:17
|+|
اخه یکی پیدا بشه بگه چرا من بقیه با من چه فرقی داشتن؟

 

در شبها چه خاموشم به یاد تو هم اغوشم به من گفتی وفا دارم چرا کردی فراموشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 در ساعت: 17:20
|+|
خداحافظ

 

خداحافظ از اينجا که پر از غم خسته شذم ميخوام برم


قلبمو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم


موندن هرگز خداحافظ


ديگه ميرم اگه يروز غم هاي دنيا بريزه تو قلب من


ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من


من ميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم


پايان ثانيه منم هر جايي ساعت ببينمت عقربه هاشو ميشکنم


حتي نشد واسه يبار من بدي هاتو خوب کنم


خورشيد و کشتم تا ديگه خودم به جاش غروب کنم


دل ميسوز ازم نخواه بيشتر از اين اثير اين قفس باشم


هيچي نمونده از دلم خاکستر دو آتيشم


ريزه ريزه دل ميسوزه خسته شدم


دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام


بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام


عاشق بودم خسته شدم


خسته شدم ديگه ميرم گريه نکن


دل بيا بريم


از عشق ديگه نگيم

 
درد عشقي که کشيديم

 
جز خدا به کسي نگيم

 

سلام بچه ها دو روزه که میخوام بیام براتون از بخت بد بنویسم ولی این دو روز انقدر

گریه کردم که چشمام تاب نوشتن ونایپ کردن نداشت. دو روز پیش برای همیشه از عشقم

خداحافظی کردم بچه ها عشقم خیلی مهربون وخوب بود همه چیز تقصیر منه ولی دلم

داره اتیش میدونین چرا چون ما بخاطر یک دروغ از هم جدا شدیم دروغ نه خوب نیست

بگم دروغ راستش عشقم بهم گفت منو با یک پسر دیگه ای دیده ادرس پسرو داد ولی خدا

شاهد اصلا نمیشناختمش ولی عشقم اشتباه کرده بازم پشیمون میشه ولی دیگه فایده ای نداره

بهش گفتم قسم به سیدیم خوردم که من خیانت نکردم ولی خب عشقم دیده بود شاید اشتباه گرفته

بود ولی راست میگفت اگه منم اون با یک دختری دیگه میدیم همین کار میکردم ولی به شرطی

که واقعا باشه ولی من نبودم خدا قاضی من بود خودش باهام بود وکار هام دید خودش قضاوت

کنه  اگه اینارو نوشتم چون قلبم پر بود چون خیلی زور داره ادم یک کاری رو نکنه ولی کسی

باور نکنه .

ولی خب خدا خواسته من مطمنا خدا صلاح من میخواد خدا جون مرسی فقط کمکم کن تا

فراموشش کنم من همه خاطر هاشو همه عکس هاشو همه پیام هاشو پاک کردم ولی

یکی مونه که پاک شدنی نیست اون ستاره هارو خیلی ذوست داشت همیشه میگفت اگه

یک روزی از جداشدیم ستاه ها منو یادت تو بیاره 

نمیدونم

راستی دیگه با خودم عهد بستم اگه خدایی نکرده عاشق پسری شدم باهاش دوست نشم

چون ارزششو نداره اخرتم بخاطرش خراب کنم من که خدایی به خوبی دارم همه

چیز میسپارم به خودش کمکم میکنه

 

 

 

و

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه شانزدهم مهر 1387 در ساعت: 19:21
|+|
بازم مثل همیشه دلتنگم
 

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بي قرار و بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست لبخند هاي عاشقانه ات؟
تا باز هم ديوانه شوم

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ
چشم ديگري نگاه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند

براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاه هاي زيبايت را كم دارم
نگاه هايی كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است.

 

 






نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه نهم مهر 1387 در ساعت: 14:12
|+|
بعد این از یک چیز میترسم
      

سلام

از پنج شنبه تا حالا حالم خیلی بده .

بخصوص دیشب .برای چی؟ اون کسی که باید بدونه میدونه خودش. نمیدونم چرا بهم دروغ گفتی؟

فقط اگه حرفهام خوندی بدون فقط ازت یک خواهش کردم اونم زیر پات گذاشتی .

خیلی با این کارت ناراحتم کردی. ندیدی چی کشیدم .

دیگه مهم نیست .تو خیلی مهربونی امیدوارم منو ببخشی خیلی اذیتت کردم ولی خب دست خودم

نبود . فقط از یک چیز میترسم من میدونم که تو رفتی اونجا تا منو فراموش کنی .

من میترسم فقط از یک چیز اونم:

 

                          زمرگم  من نمی ترسم

                                    اگر دنیا سرم ریزد

                                          از این ترسم که بعد از من

                                                             گلم را دیگری بوسد 

 

                               ( سید لیلا )             





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه سی ام شهریور 1387 در ساعت: 14:29
|+|
تولد عشق
                                  یا حضرت دوست که هر چه داریم از اوست

سلام بچه ها :

امروز ۲۸شهریور سالروز تولد عشقم هست .

ولی ای کاش نبود چون دیشب شب جدایی من واو بود برای یک چیز کو چیک که اگه بگم خنده تون

میگیره .خیلی ناراحتم که حتی انقدر براش ارزش نداشتم .ولی خب اشکالی نداره .

زندیگی من همش همینه.

اون اشتباه کرد .پشیمون میشه .خیلی زود قضاوت کرد. دوست دارین بدونین برای چی؟

برای این که اقا فکر میکرد دیروز ۲۸شهریور هست وتولد اون به من گفت چرا تولدشو بهش تبریک

نگفتم هر چی بهش گفتم امروز ۲۷هست اصلا توی گوشش نرفت گفت این ها بونه های تو هست

اشکالی نداره .

ولی اقای مهربون این بدون پیامی که زدی گفتی روزگار مارو بد از هم جدا کرد.اشتباه نکن

روزگار نبود خودتت خواستی .نمیدونم چرا؟ دیدی بلخره تو جا زدی تو میترسیدی من برم اما

من نمیترسیدم برای همین هم به سرم اومد از چیز هایی که تو میترسیدی درست برعکس شد

شد ترس من همون بلا ها رو تو سر من اوردی.

من به دل نمیگیرم .

                       

الهی صد سال زنده باشی گلم 
 
بیست وهشت شهریور  سال روز تولد عشقم

تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير...
مهربانم :

   تولدت مبارک 

 

فکر میکنم بهترین کادویی تولد چیزی هست که بتونه تورو بخدا نزدیگ بکنه .

من ۲جز قران برات میخونه ارزشمند ترین هدیه ای هست که میتونه بهت بدم چون نه تموم شدنی

شدنی هست نه چیز دیگه .

امیدوارم ناراحت نباشی که یک روز زودتر تولدتت تبریک نگفتم .فکر میکردم بهتر بود روزتولدتت

تبریک بگم.

 

(سید لیلا )





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 در ساعت: 11:55
|+|
اگه نمیخونی نظر نده لطفا

                                       

هرچه شيشه عينكم را تميزتر مي كنم

 دنيا را كثيف تر مي بينم.

 

دیگه خسته شدم میخوام این پست خودم بنویسم :

 

ميخوام تو اين سکوت تلخ صداتو از ياد ببرم...!!

چند وقته ...يادم نيست ..روزها و هفته ها و شايدم ماههاست....خيلي وقت است که حس نکرده ام آن دلهره و اضطراب قرارهاي پنهاني ...آن لحظه هاي پر تب و تاب ..تپشهاي قلب و يخ کردن دستهايم و داغي گونه ها و التهاب شنيدن صدايي که براي شنيدنش لحظه شماري ميکردم...حرف زدنهاي او و خاموش ماندن من براي شنيدن صدايش...براي باور اينکه با من و کنار من است..براي باور اينکه خواب نيستم و بيداريست...بودن و نبودن من براي او فرقي نميکرد ..او تشنه ي آن لحظه ها بود چه با من و چه با هر کس ديگر...چه فرقي ميکند من باشم يا ديگري ..از اولم فرقي نميکرد من ابلهانه باور کردم که اينگونه نيست!نميدانم چرا باز دلم اینچنین گرفته...؟ نمیدانم چرا؟

دور تا دور قلبم را حصاري کشيده ام به بلنداي آسمان ..نمي خواهم هيچکس هيچوقت به قلبم هجوم بياورد قلب کوچکم از همه فراري است ترسيده رنجيده....از همه چيز و همه کس گريزان است يکبار نترسيد و عاشق شد شکست و همين براي يک عمر ترسيدن کافيست قلب من خسته است خوابيده ميخواهم خواب بماند و هرگز بيدار نشود ...قلب کوچکم بخواب  اينجا قلبها از سنگ است ...ميان اين سنگدلان خواب مي ارزد به بيداري ...بخواب ..آرام بخواب! قلب کوچکم.

اره این حرفهایی بود که خیلی وقته میخواستم بگم ونشد ولی امروز صبرم بریده اقا خسته شدم

میخوام گریه کنم ولی نمیتونم ای کاش بارون میومد .

امروز فهمیدم خیلی بچه ام بچه نبیاید عاشق بشه چون طاقت نداره چون میمیره .

بخصوص اگه یکی بهش بگه میخوا مفراموشت کنم .اون که اصلا براش مهم نیست بعد رفتنش

چی به سر من میاد ولی میدونم خدا میخواد حتما یک حکمتی توش هست .

(لیلا دلشکسته از عشق)

 

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 12:29
|+|
اره
شده حس کنی یه تیکه از وجودت گم شده و دیگه پیدا نمی شه؟!
شده فک کنی که دیگه هیچ موقع آدم سابق نمی شی ؟!
شده از وجود خودت از کارات از رفتارت تعجب کنی،که اصلا این خود تویی که اینطوری شدی یا یکی دیگس......
شده از حس انزجار بسوزی و در کمال ناباوری احساست به یه درد مزمن تبدیل بشه ؟!


آره بابا، سخت نگیر. همه همینطوری میشن. یه مدت فکرتو مشغول نگه دار ،سرتو گرم کن نذار فکرای منفی آزارت بده زمان همه چیزو حل میکنه .فراموش میکنی..................

اگه اینطوری نشد چی؟! اگه با گذشت زمان زخمت دردناک تر شد و کم کم چرکی شد چی؟!اگه از درد به خودت پیچیدیو نا خوداگاه صورتت از حسرت خیس شد چی؟!

زمان مرهم نیست هیچ وقت نبوده..........
 
                    
 




نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: جمعه بیست و دوم شهریور 1387 در ساعت: 18:54
|+|
چی بگم از دلم
 

M

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 در ساعت: 19:20
|+|
مرگ

 

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 18:44
|+|
اتش
54

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه هفتم شهریور 1387 در ساعت: 17:17
|+|
اگه بری تهران

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه هفتم شهریور 1387 در ساعت: 17:12
|+|
او رفت......

و او رفت ...

رفت تا شايد عطش بودنش را براي هميشه در کوير دلم جا بگذارد

رفت تا تنها گل صد رنگ خاطراتش را به دشت تنهايي هايم هديه کند

رفت تا مرا در دريايي از حسرت عشق خود سقط کند

نمي دانم ...

شايد او رفت تا به من بفهماند که عمر عشق تنها به اندازه ي عمر بوته گل باغچه ي

آن پير مرد تنها ست


امشب آسمان دلم را ، با تمام ستاره هاي نداشته اش ، طرحي از بغضي نمناک فرا

گرفته . بغضي که از گذشته اي دور به ارثش برده ام


انگار دلم از همه چي پره . حتي از حرفاي قديمي ها

مگه نمي گفتن اگه پشت سر مسافر آب بريزي بر مي گرده؟

پس چرا گفت خداحافظ براي هميشه؟

مگه اشکايي که پشت سرش ريختم رو نديد؟ شايد اون همه اشک براي برگشتن

دوباره اش کافي نبود؟

اما با اين وجود ... اون رفت ... رفت براي هميشه ... و چه غم بزرگي در اين

چند کلمه نهفته

و من باز هم مثل هميشه به هنگام توصيف غم هايم به حقارت واژه ها پي مي برم


 به قول قيصر :

صدا تمام شد !

سرم به صخره ي سکوت خورد ...

ـ آه بي ترانگي





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 در ساعت: 18:21
|+|
نمیدونممممممممممممممممممم

 




نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه چهارم شهریور 1387 در ساعت: 12:5
|+|
خزان عشق
 




نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: یکشنبه سوم شهریور 1387 در ساعت: 19:23
|+|
دریا

 

 

دریا حرفی دارم اما برای گلایه دیره

ازخدا میخوام عشقت ازت نگیره

اما نارفیقی کردی عشقم کردی نشونه

باشه اشکالی نداره ما خدامون مهربونه

 

 

 

 

 

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه بیست و ششم مرداد 1387 در ساعت: 17:48
|+|
چرا نمیری از یادم
Image and video hosting by TinyPic

سوزنریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان..تو از یادم نمی روی

  برهنه به بستر بی کسی مردن..تو از یادم نمی روی

   خاموش به رساترین شیون ادمی...تو از یادم نمی روی

   گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی

                                                                                   تو.....

                                                                                      تو.....

                         تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی..........

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 در ساعت: 21:6
|+|
اره اینجوریه
دوستت دارم

 younesr.blogfa.com





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 در ساعت: 14:12
|+|
همین میخوام فقط





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: جمعه هجدهم مرداد 1387 در ساعت: 14:5
|+|
میدونستم

شبي پرسيدمش با بي قراري 

به غير از من كسي را دوست داري؟

 ز چشمش اشك شد از شرم جاری

ميان گريه هايش گفت آری ... !

اشک





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 در ساعت: 21:18
|+|
چنین کنند با عاشقان
 
 

گفتی دوستت دارم و رفتی ...

 من حیرت کردم .از دور سایه های غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق .

با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود .
جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی " هستم " نگریستم . اما چیزی نبود
.
گفتم " نیستی " باز گفتی " هستم " بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه . نیستی .این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم . گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم . گفتم : " هستی ! تو هستی ! این من هستم که نیستم "

 گفتی : " غلطی " .

 و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس ، قفسه ی سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند.

 و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند .
یک شب که ماه بدر بود و چشم هایش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش می خواهد خیره شود تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هایم را فتح کردی . انگشتانت بر شانه ی انگشتانم تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه ای عاشقانه می سرودی ،من اما همه ترس شده بودم . چیزی درون ام فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق را می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم
.
گفتی : " حال چگونه است ؟ " گفتم : " تو همه آب ، من همه عطش . تو همه ناز، من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی . " .

گفتی : " تو هم چنان غلطی "

و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .
فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود .

 من به خاک افتادم . ناخن هایم را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی .

گفتی : " برخیز! "

 گفتم :" نتوانم" .

بعد ناگهان چشم هایت تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم .

 گفتم : " این چیست ؟ "

 گفتی : " اندوه ! اندوه ! "

 بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهاب عشق من سوخت .

گفتی : " حال چگونه است ؟ "

دیگر حالی نبود . عاشقی نبود . عشقی نبود . فرشته ای نبود . هر چه بود تو بودی ...

 بعد تو لبخند زدی و گفتی : " چنین کنند با عاشقان





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 در ساعت: 12:6
|+|
دیدی؟

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir  دیدی اونم رفت  خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387 در ساعت: 12:32
|+|
غصه
                                   بنام تک نوازنده عشق

غریبه!!!




نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: یکشنبه ششم مرداد 1387 در ساعت: 15:38
|+|
اره واقعا .....
درد جدایی 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه پنجم مرداد 1387 در ساعت: 11:50
|+|
جدایی خسته ام کردی !بسه دیگه

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از اشنایی

             





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه پنجم مرداد 1387 در ساعت: 11:42
|+|
گله اهنگ دوتاییمون

این عکس تو را یادت چی می ندازه ؟

اهنگ گله را که یادته؟؟؟؟؟؟؟

نگو که فراموش کردی......................





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 13:39
|+|
چرا
 

این روزگار هم چشم ندارد یک لحظه

من و تو را آرام و بی دردسر ببیند!!!

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 13:36
|+|
نگاه
                              

 

هر صبح با طلوع خورشید با عبور از کوچه پس کوچه های غربت برامید رسیدن به تو گام بر می دارم تنها بخاطر شنیدن صدایت... اما تو حتی مرا از نگاهت محروم می سازی ای همه امید م نگاهم کن خود تو مرا اسیر خود سا خته ای پس با نگاهی رهایم کن

در خلوت از او پرسیدم چقدر دوستم داری ...

گفت به اندازه ستاره های آسمان هنگامیکه به آسمان نگاه کردم هیچ ستاره ای در آسمان نبود...





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 در ساعت: 13:35
|+|
                                بنام کسی که نگارد بر دل خطوط محبت را 

ميگن يه روزليلي واسه مجنون پيغام فرستادكه انگارخيلي دوست داري منو ببيني ؟اگه نيمه شب بياي بيرون شهركنارفلان باغ منم مي يام تاببينمت.

مجنون كه شيفته ديدارليلي بودچندين ساعت قبل ازموعدمقرر رفت ودرمحل قرارنشست.

ولي مدتي كه گذشت خوابش برد...

نيمه شب ليلي اومد ووقتي اونوتو خواب عميق ديد ازكيسه اي كه همراه داشت چندمشت گردوبرداشت و

ريخت توجيب هاي مجنون ورفت.

مجنون وقتي چشم بازكردخورشيدطلوع كرده بودآهي كشيد وگفت:اي دل غافل يارآمدومادرخواب بوديم.

افسرده وپريشان برگشت به شهر

درراه يكي ازدوستانش اوراديد وپرسيد:چرااينقدرناراحتي؟!ووقتي جريان راشنيدباخوشحالي گفت:اين كه

عاليه!آخه نشونه اينه كه ليلي به دودليل توروخيلي دوست داره!

دليل اول آنكه :خواب بودي وبيدارت نكرده!وبه طورحتم به خودش گفته:اون عزيزدل من كه توخواب

نازه پس چرابيدارش كنم؟ودليل دوم اينكه:وقتي بيدارمي شدي گرسنه بودي وليلي طاقت اين رونداشت پس

برات گردو گذاشته تابشكني وبخوري!مجنون سري تكان داد وگفت:نه!اون خواسته بگه :توعاشق نيستي !

اگه عاشق بودي كه خوابت نمي برد!توروچه به عاشقي ؟بهتره بري گردو بازي كني!

حالابه نظرتون كدومشون درست گفتن؟

 

    





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 11:3
|+|
                            بنام کسی که افرید من وتو را

 

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

                         ****************************

 

 كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

 





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: سه شنبه یکم مرداد 1387 در ساعت: 19:45
|+|
واما فاصله ها که خسته ام کردن بخدا !!!!!!!
               

عشق صدای فاصله هاست ،فاصله هایی که غرق در ابهامند . . . (سهراب سپهری (

سهراب جان : عشق هرگز صدای فاصله ها نبوده اما فاصله ها همیشه غرق در ابهام بوده اند ،صدای فاصله ها صدای ریزش اشکهایی است که بر گونه می غلتند ،

 صدای هق هقی است شبانه و یا انتظاری احمقانه و گهگاه غزلهایی عاشقانه و پس از چندی سکوت ، سکوت بغضی که در سینه فریاد شده که شاید این سکوت

 آخرین فریاد عاشق باشد که اگر توانی برای فریاد بر آوردن مانده باشد، گاه فریاد ها در گلو خفه می شوند و گاه در سینه بغض و گاهی هرگز بر نمی آیند اما می توان

 آنها را از درون شنید ! و باز هم انتظار درست مانند حرکت در مسیر دایره و بازگشت به همان نقطهء اول و گله از واژه ها زمانیکه از بیان احساسات عاجزند

درست هنگامی که تفاوتها را درک نمی کنی ، تفاوت میان مرگ و زندگی ، درد و لذّت و یا عشق و نفرت ، سکوت همیشه یک زندان بوده و جنون یک درمان و

 مرگ که خود آغاز است ، آغاز یک پایان ، باز رویایی کودکانه به نام عشق و افسانه ای دست نیافتنی به نام معشوق آن هم از نوع با وفایش . . .

نظر یادت نره ...





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 12:48
|+|
فقط یک چیز هنوزم دوست دارم این بفهم لطفا !!!




نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 در ساعت: 14:45
|+|
پیش از اینها
پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصرپادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفت این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست سنگت می کند

 کج نهادی پا لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

 باهمین قصه دلم مشغول بود

 خوابهایم خواب دیو و غول بود

 خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

 

پیش از اینها فکر می کردم خدا...





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 در ساعت: 13:42
|+|
یا هو
                                  بنام هستی دلهای عاشق

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . 

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .





نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 12:14
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

p align="center">آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

center>

خدمات وبلاگ نویسان جوان


<-PostTitle->
<-PostContent->
ادامه مطلب
نويسنده: لیلا..... مورخ: <-PostDate-> در ساعت: <-PostTime->
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+