چند وقته ...يادم نيست ..روزها و هفته ها و شايدم ماههاست....خيلي وقت است که حس نکرده ام آن دلهره و اضطراب قرارهاي پنهاني ...آن لحظه هاي پر تب و تاب ..تپشهاي قلب و يخ کردن دستهايم و داغي گونه ها و التهاب شنيدن صدايي که براي شنيدنش لحظه شماري ميکردم...حرف زدنهاي او و خاموش ماندن من براي شنيدن صدايش...براي باور اينکه با من و کنار من است..براي باور اينکه خواب نيستم و بيداريست...بودن و نبودن من براي او فرقي نميکرد ..او تشنه ي آن لحظه ها بود چه با من و چه با هر کس ديگر...چه فرقي ميکند من باشم يا ديگري ..از اولم فرقي نميکرد من ابلهانه باور کردم که اينگونه نيست!نميدانم چرا باز دلم اینچنین گرفته...؟ نمیدانم چرا؟
دور تا دور قلبم را حصاري کشيده ام به بلنداي آسمان ..نمي خواهم هيچکس هيچوقت به قلبم هجوم بياورد قلب کوچکم از همه فراري است ترسيده رنجيده....از همه چيز و همه کس گريزان است يکبار نترسيد و عاشق شد شکست و همين براي يک عمر ترسيدن کافيست قلب من خسته است خوابيده ميخواهم خواب بماند و هرگز بيدار نشود ...قلب کوچکم بخواب اينجا قلبها از سنگ است ...ميان اين سنگدلان خواب مي ارزد به بيداري ...بخواب ..آرام بخواب! قلب کوچکم.
اره این حرفهایی بود که خیلی وقته میخواستم بگم ونشد ولی امروز صبرم بریده اقا خسته شدم
میخوام گریه کنم ولی نمیتونم ای کاش بارون میومد .
امروز فهمیدم خیلی بچه ام بچه نبیاید عاشق بشه چون طاقت نداره چون میمیره .
بخصوص اگه یکی بهش بگه میخوا مفراموشت کنم .اون که اصلا براش مهم نیست بعد رفتنش
چی به سر من میاد ولی میدونم خدا میخواد حتما یک حکمتی توش هست .
(لیلا دلشکسته از عشق)
نويسنده: <-BlogAuthor-> مورخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 در ساعت: 12:29